امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

اولين ها با ارميا جونم

سلام گل پسرهاي نازم ايشالا سلامت باشين اول از همه از اميرحسينم شروع ميكنم كه اين روزها خيلي مهربونه و داداشش رو به اندازه يه دنيا دوست داره و براي من غير قابل باور بود اين علاقه شديد علي رغم اينكه خيلي ها ميگفتن ممكنه به هم حسادت كنن ولي خدارا شكر خيلي خوب با هم كنار اومدين .چند روز پيش خيلي مريض شده بودي به قول معروف هواي بهار دزده و بايد مواظب باشين كه مريض نشين ،وشما به شدت تب ميكردي تو اون حال خرابت وقتي داداشت گريه ميكرد با مهربوني زياد ميخواستي اونو آروم كني و باهاش حرف ميزدي نه داداشي گريه نكن پســـــــــــــــر خوب اميدوارم هميشه با هم خوب باشين و اما ارمياي عزيزم كه هنوز آروم نشدي و همچنان گريه هات سرجاشه به قول بابا سيامك اينم بر...
29 فروردين 1392

از همه چيز

اول از همه سلام به روي ماه تو گل پسر مهربون سال نو مبارك عسلم يكسال گذشت با همه خوبي بدي خوشي نا خوشي سختي و آسوني يكسال گذشته خيلي پر اتفاق بود مهم ترينش ورود ارميا گلي به جمع ما سه نفر،و اينكه شما خيلي داداشي رو دوست داري بيشتر از اونچه كه خودم تصورش ميكردم و چقدر باهاش مهربوني فقط يه وقتايي كه داري كارتون نگاه ميكني و جاهاي خيلي حساس كارتونه و داداشي همون لحظه اوج گريه هاش باشه بلند ميگي مــــــــــــــامـــــــــــــــان به داداشي شير بده من دارم كارتون نگاه ميكنم خيلي وقتها هم در آروم كردن داداشت به من كمك ميكني و باهاش بازي ميكني خلاصه اينكه يه آرزوي خيلي بزرگ كه دارم اينه كه چون تو داداش بزرگتري مثل يه كوه استوار و محكم پشت داداشت باش...
29 فروردين 1392

ارمیا وقتی دنیا اومد

سلام خواهر زاده های خوبم تو این پست میخوام از ارمیا کوچولو بگم که به جمع 3 نفره ی شما پیوست و شما یه خانواده ی 4 نفره شدید مامانت هنوز وقت نکرده که بیاد از خاطرات زایمانش بنویسه ؛ ارمیا جون شما همچنان بد خواب تشریف دارید و خواهر اینجانب تمام وقتش صرف شما شده ایشالا یکمی  که بزرگتر شدی و وابستگیت به مامانی کمتر بشه میاد و همه چیزو در مورد هر دوتون می نویسه خوب حالا بریم سراغ عکسها : ارمیا کوچولو بدو تولد  امیرحسین جون  بعد از دیدن آلوچه رفتی سراغ مامانت یه عکس 4 نفره ی با عضو جدید خانواده اسم مامانی روی تابلوی اعلانات شماره ی 17 اینم بیمارستانی که ارمیا کوچولو بدنیا اومده ...
29 فروردين 1392

از همه چيز

اول از همه سلام به روي ماه تو گل پسر مهربون سال نو مبارك عسلم يكسال گذشت با همه خوبي بدي خوشي نا خوشي سختي و آسوني يكسال گذشته خيلي پر اتفاق بود مهم ترينش ورود ارميا گلي به جمع ما سه نفر،و اينكه شما خيلي داداشي رو دوست داري بيشتر از اونچه كه خودم تصورش ميكردم و چقدر باهاش مهربوني فقط يه وقتايي كه داري كارتون نگاه ميكني و جاهاي خيلي حساس كارتونه و داداشي همون لحظه اوج گريه هاش باشه بلند ميگي مــــــــــــــامـــــــــــــــان به داداشي شير بده من دارم كارتون نگاه ميكنم خيلي وقتها هم در آروم كردن داداشت به من كمك ميكني و باهاش بازي ميكني خلاصه اينكه يه آرزوي خيلي بزرگ كه دارم اينه كه چون تو داداش بزرگتري مثل يه كوه استوار و محكم پشت داداشت باش...
29 فروردين 1392
1